تبليغاتX
احساس من شیب دارد..

احساس من شیب دارد..

 

گفت: چته؟ چرا باز این شکلی شدی؟..

گفتم: هیچی، فقط خسته ام از بودن..

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت   توسط نوشین  | 

 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهنت روی طناب رخت

باران را

اگر می بارد بر چتر آبی تو

و چون تو نماز خوانده ای خدا پرست شده ام..

                                            بیژن نجدی:،

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت   توسط نوشین  | 

 

خيالم زيادی پرواز می كند..

بايد

بال هايش را

بچينم و

بگذارم روی طاقچه..

 

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت   توسط نوشین  | 

 

مسابقه!

برجی ده طبقه از تاس های یونولیتی کج و کوله بسازید..چیدم.. چیدم.. یک بار، دو بار، سه بار.. -حس مورچه بودن به من دست داد و هی سعی کردم- اما باز هم نشد! سر نهمی می ریخت هی.. :(

اما یکدفعه آقایی-اندکی شبیه رابین هود- سر رسید و سر حدوداً سه سوت برج کجی ساخت بیا و ببین..

نتیجه این شد که رابین هود عزیز گفت اسم خانم را بنویسید برای جایزه و بنده را کلی خجالت زده کرد.. و ما هورا کشان طمع کردیم و قصد کردیم بر تشویق جناب رابین هود که می خواست رکورد بزند و برجی ۱۵ طبقه بسازد که بیشتر از ۱۳ هم نشد!

در این میان هم صدای مژگان را می شنیدیم که: به جان خودم یه برج چیدم ۱۰ تاسی! اما محبت آقای مسئول و طوفان فوتشان آرزوی جایزه را به دلم نشاند.. :(

حالا ما ماندیم و وعده ی جایزه و دست های سبز!

و می خواهیم نمایشگاهی بزنیم از فلش هایی که جایزه می گیریم.. به قول آقای رابین هود: "من راضیم جای فلش، آینه بغل پیکان بگیرم!"

تمام شد خُب..

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط نوشین  | 

 

وقتی که عاشق باشی ـ و من از عشقی راستین سخن می گویم ـ محال است که عشق خود را از خاطر ببری. هیچ چیز بدتر از آن نیست که در طول زندگی ات یک بار طعم شادی حقیقی را بچشی. چه، در پس آن، هر چیز دیگری تو را اندوهگین می سازد، حتی ساده ترین چیزها.

                                                                                   ویولون سیاه

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط نوشین  | 

 

خُب..

تو همچین تاریخی آدم دلش میخواد آپ کنه، حتی اگه حرفی  نداشته باشه واسه گفتن!

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت   توسط نوشین  | 

زیر بارون،

خیس خیس،

شدم گنجشکک اشی مشی..

دلم چتر نخواست،

تک و تنها پاییزُ بغل کردم

خالی بود جات..

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت   توسط نوشین  | 

 

ترافیک،

دختری خودش را وسط اتوبوس حلق آویز کرد!

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت   توسط نوشین  | 

 

و من نوزده ساله می شوم..

کودکی نوزده ساله،

که هنوز از هر اخمی بغضش می گیرد،

بخندید بر من!

تا شمع هایم را با خیال راحت فوت کنم..

 

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت   توسط نوشین  | 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش..

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت   توسط نوشین  | 

خداوندا ما را از شر امتحان ها

و کسانی که امتحان میکنند،

محفوظ بدار..

                       دیوانه بازی

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت   توسط نوشین  | 

تو را دوست دارم

چون نان و نمک

چون لبان گُر گرفته از تب

که نیمشبان در التهاب قطره ای آب

بر شیرٍ آبی بچسبد.

 

تو را دوست دارم

چون لحظه شوق، شبهه، انتظار و نگرانی

در گشودن بسته ی بزرگی

که نمی دانی در آن چیست.

 

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هواپیما

برفراز اقیانوس

چون غوغای درونم

لرزش دستم

در آستانه ی دیداری در استانبول

تو را دوست دارم چون گفتن "شکر خدا زنده ام."

 

                             ناظم حکمت

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت   توسط نوشین  | 

شیمی،

دانشگاه تهران،

همین بود انگار..

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت   توسط نوشین  | 

کودکی دستش را سوی آسمان دراز کرد و گفت:

میدونی اون نقطه هه چیه؟

چیه؟

ستاره..

کی گذاشتتش اون بالا؟

من و بابام!

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت   توسط نوشین  | 

در این حوالی، پیرامون احوالات من

الاغی چراگاهش را گم کرده،

بره ای گله اش را،

و چوپانی نی اش را..

بالا خواهم آورد یک نفر را روی دو نفر..

به دزدی در همین حوالی لبخند خواهم زد و خواهم

گفت:

بیا و هر چه هست ببر..

گدایی را خواهم گفت:

پولی دستت را نخواهد گرفت...

و غرقه ای را خواهم گفت:

جانت را بسپار و هیچ مگو..

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت   توسط نوشین  | 

شاهزاده، شاهزاده خانم را بوسید،،

و..

شاهزاده خانم به قورباغه تبدیل شد.

+ نوشته شده در  88/06/03ساعت   توسط نوشین  | 

 

-گاهی وقت ها عبارتی زیباتر از -خفه شو

پیدا نمی شود..

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت   توسط نوشین  | 

نا

خوش

آیند..

لحظه ها،

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت   توسط نوشین 

بدونِ مُخاطَب،

فَقَط مَحضِ اِطِلاع،،

دِلگیرَم مَن

نُقطه

تَمام..

+ نوشته شده در  88/05/17ساعت   توسط نوشین 

 

سنتورک جان ها را دوست داشتن یعنی حدوداً ۶،۷ ،کیلومتر تهران نوردی کردن

یعنی همین جوری الکی یه ایستگاه مترو جلوتر پیاده شدن

یعنی یه هوا گیج تشریف داشتن و پیاده آمدن از مفتح تا میدان انقلاب ـالبته با بازدید از تمامی مراکز خرید و کافه ها!ـ

یعنی مغازه سیاه کردن و وعده ی "بعداً می خریم" دادن

یعنی آدمک چراغ عابر پیاده شدن!

یعنی قاه قاه لبخند زدن، آب معدنی قورت دادن و مرگ تمامی انگشتان پا را دیدن

و سرانجام

یعنی،

یعنی اصن کیف دنیا بردن و سنگفرش شمردن،

زندگی یعنی همین!

لیلی نبودن و مجنون گذراندن روزگار یعنی،

نوشین،

پری،،

رودکی!

+ نوشته شده در  88/05/06ساعت   توسط نوشین  | 

دوستش می دارم چرخنده به دور محوری اشتباه،،

ـاما من خیال جبران هیچ اشتباهی را ندارم!ـ

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت   توسط نوشین 

 

بعضی وقت ها جان آدم بالا می آید،

بعضی وقت ها جانی نمانده که بالا بیاید،

خدا را شکر که بعضی وقت ها فقط بعضی وقت ها هستند

 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت   توسط نوشین  | 

 

 فعلا که به ماتم نشسته ایم کنکور را..

 

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت   توسط نوشین  | 

این روزا، روزای قشنگی می شن... روزایی که واسه خودمون خاطره می سازیم تا بعد ها دلمون واسشون تنگ شه.. خاطره های قشنگ و رنگی،، واسه خودمون کلی آرزو چیدیم که هر وقت یادشون میفتیم به خودمون قول میدیم که حتما به همشون برسیم

تو این روزا قدر خودمونو بیشتر می دونیم و فهمیدیم خوشبختیم که احساسمون با بقیه فرق داره

دلتنگیم این روزا واسه انقلاب، گپ، نیک،،

واسه با هم بودن دلتنگیم...

+ نوشته شده در  88/02/11ساعت   توسط نوشین  | 

نامش را که گذاشته اند کُنـــ کور

ما هم میخواهیم کورش کنیم..

+ نوشته شده در  88/02/11ساعت   توسط نوشین  | 

وقتی كسی حرف جديدی برای گفتن ندارد چرا نمی تواند ساكت بماند؟

                                         نامه های پارسی, نامه ی شماره ی 66

+ نوشته شده در  87/10/24ساعت   توسط نوشین  | 

 چترت را بدزد!

نمی گويی آسمان قهرش می آيد؟

+ نوشته شده در  87/10/15ساعت   توسط نوشین  | 

 

خوب نيس آدم با عروسكش طوری رفتار كنه كه انگار فقط يه عروسكه، دل نداره و نمی تونه نفرينش كنه.

 از قضا، آهشون خيلی ام دامنگيره..

                     كافه پيانو

+ نوشته شده در  87/10/06ساعت   توسط نوشین  | 

ببين زمستان از روز تولدت آغاز شد!

بيا با هم به هم برف بپاشيم..

بيا با هم شيشه های زمستان را ها كنيم..

بيا درِ خانه ی سنجاب ها را بزنيم و فندق تعارفشان كنيم..

ببين همه جا سفيد شده!

بيا با هم تولدت را رنگ كنيم..

رنگ بپاشيم..

پر رنگ كنيم..

خيال هايمان مشترك است

شادي هايمان هم!

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت   توسط نوشین  | 

در مرام ما نيست كه دوستانمان را فراموش كنيم!

ما از فراموش كردن و فراموش شدن هراس داريم!

ما از به خاطره سپرده شدن نيز هراس داريم!

ما می خواهيم كه هميشه جريان داشته باشيم.. با هم..برای هم!

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت   توسط نوشین  |