مسابقه!
برجی ده طبقه از تاس های یونولیتی کج و کوله بسازید..چیدم.. چیدم.. یک بار، دو بار، سه بار.. -حس مورچه بودن به من دست داد و هی سعی کردم- اما باز هم نشد! سر نهمی می ریخت هی.. :(
اما یکدفعه آقایی-اندکی شبیه رابین هود- سر رسید و سر حدوداً سه سوت برج کجی ساخت بیا و ببین..
نتیجه این شد که رابین هود عزیز گفت اسم خانم را بنویسید برای جایزه و بنده را کلی خجالت زده کرد.. و ما هورا کشان طمع کردیم و قصد کردیم بر تشویق جناب رابین هود که می خواست رکورد بزند و برجی ۱۵ طبقه بسازد که بیشتر از ۱۳ هم نشد!
در این میان هم صدای مژگان را می شنیدیم که: به جان خودم یه برج چیدم ۱۰ تاسی! اما محبت آقای مسئول و طوفان فوتشان آرزوی جایزه را به دلم نشاند.. :(
حالا ما ماندیم و وعده ی جایزه و دست های سبز!
و می خواهیم نمایشگاهی بزنیم از فلش هایی که جایزه می گیریم.. به قول آقای رابین هود: "من راضیم جای فلش، آینه بغل پیکان بگیرم!"
تمام شد خُب..
