گفت: چته؟ چرا باز این شکلی شدی؟..
گفتم: هیچی، فقط خسته ام از بودن..
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز خوانده ای خدا پرست شده ام..
بیژن نجدی:،
مسابقه!
برجی ده طبقه از تاس های یونولیتی کج و کوله بسازید..چیدم.. چیدم.. یک بار، دو بار، سه بار.. -حس مورچه بودن به من دست داد و هی سعی کردم- اما باز هم نشد! سر نهمی می ریخت هی.. :(
اما یکدفعه آقایی-اندکی شبیه رابین هود- سر رسید و سر حدوداً سه سوت برج کجی ساخت بیا و ببین..
نتیجه این شد که رابین هود عزیز گفت اسم خانم را بنویسید برای جایزه و بنده را کلی خجالت زده کرد.. و ما هورا کشان طمع کردیم و قصد کردیم بر تشویق جناب رابین هود که می خواست رکورد بزند و برجی ۱۵ طبقه بسازد که بیشتر از ۱۳ هم نشد!
در این میان هم صدای مژگان را می شنیدیم که: به جان خودم یه برج چیدم ۱۰ تاسی! اما محبت آقای مسئول و طوفان فوتشان آرزوی جایزه را به دلم نشاند.. :(
حالا ما ماندیم و وعده ی جایزه و دست های سبز!
و می خواهیم نمایشگاهی بزنیم از فلش هایی که جایزه می گیریم.. به قول آقای رابین هود: "من راضیم جای فلش، آینه بغل پیکان بگیرم!"
تمام شد خُب..
وقتی که عاشق باشی ـ و من از عشقی راستین سخن می گویم ـ محال است که عشق خود را از خاطر ببری. هیچ چیز بدتر از آن نیست که در طول زندگی ات یک بار طعم شادی حقیقی را بچشی. چه، در پس آن، هر چیز دیگری تو را اندوهگین می سازد، حتی ساده ترین چیزها.
ویولون سیاه
و من نوزده ساله می شوم..
کودکی نوزده ساله،
که هنوز از هر اخمی بغضش می گیرد،
بخندید بر من!
تا شمع هایم را با خیال راحت فوت کنم..
تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گُر گرفته از تب
که نیمشبان در التهاب قطره ای آب
بر شیرٍ آبی بچسبد.
تو را دوست دارم
چون لحظه شوق، شبهه، انتظار و نگرانی
در گشودن بسته ی بزرگی
که نمی دانی در آن چیست.
تو را دوست دارم
چون سفر نخستین با هواپیما
برفراز اقیانوس
چون غوغای درونم
لرزش دستم
در آستانه ی دیداری در استانبول
تو را دوست دارم چون گفتن "شکر خدا زنده ام."
ناظم حکمت
کودکی دستش را سوی آسمان دراز کرد و گفت:
میدونی اون نقطه هه چیه؟
چیه؟
ستاره..
کی گذاشتتش اون بالا؟
من و بابام!
الاغی چراگاهش را گم کرده،
بره ای گله اش را،
و چوپانی نی اش را..
بالا خواهم آورد یک نفر را روی دو نفر..
به دزدی در همین حوالی لبخند خواهم زد و خواهم
گفت:
بیا و هر چه هست ببر..
گدایی را خواهم گفت:
پولی دستت را نخواهد گرفت...
و غرقه ای را خواهم گفت:
جانت را بسپار و هیچ مگو..
فَقَط مَحضِ اِطِلاع،،
دِلگیرَم مَن
نُقطه
تَمام..
سنتورک جان ها را دوست داشتن یعنی حدوداً ۶،۷ ،کیلومتر تهران نوردی کردن
یعنی همین جوری الکی یه ایستگاه مترو جلوتر پیاده شدن
یعنی یه هوا گیج تشریف داشتن و پیاده آمدن از مفتح تا میدان انقلاب ـالبته با بازدید از تمامی مراکز خرید و کافه ها!ـ
یعنی مغازه سیاه کردن و وعده ی "بعداً می خریم" دادن
یعنی آدمک چراغ عابر پیاده شدن!
یعنی قاه قاه لبخند زدن، آب معدنی قورت دادن و مرگ تمامی انگشتان پا را دیدن
و سرانجام
یعنی،
یعنی اصن کیف دنیا بردن و سنگفرش شمردن،
زندگی یعنی همین!
لیلی نبودن و مجنون گذراندن روزگار یعنی،
نوشین،
پری،،
رودکی!
ـاما من خیال جبران هیچ اشتباهی را ندارم!ـ
بعضی وقت ها جان آدم بالا می آید،
بعضی وقت ها جانی نمانده که بالا بیاید،
خدا را شکر که بعضی وقت ها فقط بعضی وقت ها هستند
تو این روزا قدر خودمونو بیشتر می دونیم و فهمیدیم خوشبختیم که احساسمون با بقیه فرق داره
دلتنگیم این روزا واسه انقلاب، گپ، نیک،،
واسه با هم بودن دلتنگیم...
خوب نيس آدم با عروسكش طوری رفتار كنه كه انگار فقط يه عروسكه، دل نداره و نمی تونه نفرينش كنه.
از قضا، آهشون خيلی ام دامنگيره..
كافه پيانو
ببين زمستان از روز تولدت آغاز شد!
بيا با هم به هم برف بپاشيم..
بيا با هم شيشه های زمستان را ها كنيم..
بيا درِ خانه ی سنجاب ها را بزنيم و فندق تعارفشان كنيم..
ببين همه جا سفيد شده!
بيا با هم تولدت را رنگ كنيم..
رنگ بپاشيم..
پر رنگ كنيم..
خيال هايمان مشترك است
شادي هايمان هم!
در مرام ما نيست كه دوستانمان را فراموش كنيم!
ما از فراموش كردن و فراموش شدن هراس داريم!
ما از به خاطره سپرده شدن نيز هراس داريم!
ما می خواهيم كه هميشه جريان داشته باشيم.. با هم..برای هم!